JavaScript Codes ترا و مرا ؛ بي من و تو ، بن بست خلوتي بس
تو نيلوفر شدي ، من اشك مهتاب
سلام دوستان

امیدوارم همگی خوب باشین . من همیشه بیادتان هستم از صمیم دلم.

گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

به امید دیدار 

یا حق

 

 

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393دلهرۀ 11:37  آسمان پرديس | 

 

مي روم در سايۀ اندوه تو

كلبۀ چشمان تو ، در دل آواره ام ، ويرانه شد

غربت لبخند تو، شيشۀ خيس نگاهم را شكست

مي روي از من كجا ؟

من كه از خواب خدا هم رفته ام ...

با سياهي همچو بادي پر شكيب

از تمام كوچه هاي تنگ دل

رد شدم آرام و آهسته به خاكي تر شدم

روي آن ديوار كه پشت كوچه بود كهنه

كسي با خط بي رنگي

نوشت ويرانه تر از دل ، نديدم در شكست خود

فاصله را ديدي و باختي ؟

تو از پشت نگاه شب

چگونه كوچه گرد خواب من بودي

كه از رد سكوت تو

نگاهم در پي ات ، آواره اي گم بود

طلوع جاده در شب ، خواهش من بود

نفس در آرزوي با تو بودن خسته تر از قبل

و اين بار پاي من لرزيد

كجا احساس من خنديد ؟

نگاهي در پي ام آهسته مي باريد

شكست تلخ من ، بناي راه من گرديد

و اين بار روي آن ديوار

نشست رنگ حضور تو

و رد شد سايه اي از جنس بوي تو

 

 عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389دلهرۀ 18:40  آسمان پرديس | 
 

 

وقتي كنار پنجره ، چشماي تو منتظره

رو اون ديوار كاگلي ، رد يه سايه مي مونه

دستاي تو حس ميكنه ، گرمي دستاي شبُ

خدا كنه شب نميره ، تا بوي عابر بمونه

ميگم چرا رو اون ديوار ، نم كشيده خاطره ها !

چشماي رهگذر ترِ، داره واست شعر مي خونه

 

تا مهتاب مي ماند ، تو هم بمان

 

تو داري گريه ميكني ! صداي خنده هاش مياد

دلم تو غربت اسيره ، خدا خودش خوب مي دونه

اشكاي من بدش مياد ، اگه تو غمگين بموني

تو آسمون بي كسي ، بخند ، نذار كه مهتاب بميره

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389دلهرۀ 16:55  آسمان پرديس | 

 

و گره خورد ميان من و تو

باور حادثه اي دورتر از هر دوي ما

ديريست او صداي توست

و گناهي كه خريدار نداشت

چتر سيمين با نگاهي همراه است

شايد اين بخت پنهان شب تنهاييست

من و تو همقدم اين جاده

انتهاي آن پائيزي كه هنوز برگ زندگي شايد سبز است

 در گذر از امتداد اين تنهايي

برق برخورد نگاهي با نگاهت پيداست

من چنانم كه اگر حادثه در فكر تو باشد اين بار

شانه خالي نكنم زير هجوم رفتن

و چه پيوند نگاهت با نگاهم زيباست

دست من در دست تو بود

حاصل هر قدم رفته ي ما

روي تقويم زمان بودن ،

محو خودكامي تقدير فراموشي بود

دلتنگي من ، نه اين است كه من تنهايم

حس تكرار تنهايي ما ، دلتنگ است

و چه اندازه كه من قيد همه را زده ام

و كسي نيست بجز سايه ي او

رخصتي داد كه با هر نفس ثانيه اي

دست بردارم از اين حادثه ها

برسانم سر انگشتانم را به غروب فردا

شكر گويم كه زمان مال من است

و ته بودن اين زندگي آشفته

من به آرامش خود مي بالم

خنده اي زد به طربناكي دشت

دست بر زلف سكوت مي انداخت

چون كه اين حادثه تنها به ما مي ماند

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  چهارشنبه دوم تیر 1389دلهرۀ 21:8  آسمان پرديس | 

 

صدايم كن

از آن ژرفاي بي رنگي

در آن فهم نگاه تلخ

مرا آواره مي كردي

ولي تنها ...

به زير خواب ترديدي

كه از فرياد من آكنده مي گرديد

پناه امن چشمانم

حضور خيس باران بود

كه از اندوه تو لبريز و سوزان بود ...

تلاشم كه چه بيهوده ، چه فريادي

صداقت رنگ بي رنگي

قسم با كوله اي آكنده از اندوه

و دلها ساده بشكسته

مرا آزرده اين غمها

و تنها اين سكوت است چارۀ درمان ...

بنگر تنهايم ... !

كمي آسوده ام بگذار

تو اي تنهايي وافر

به داد ثانيه هايم برس ،

به داد لحظه هاي بي كسي هايم

نه از روي وفا ، نه از تهديد اين فردا

كه مي دانم بدون تو پريشانم

در اين راه پر از تكرار

در اين صحراي بي همراه

دل من زاده توست

نگاهی را که بر من دوختي ، آرام ...

بمان تا از نگاهت پر شود عمرم

نه از احساس تو خالي

غم پائيز چشمان تو بر من

زمستانيست طولاني

چگونه حس سرما را بگويم

در آن هنگام تنهايي

بدان وقتي كه در ويرانۀ ترديد

براي لحظه هايم جز به آغوشت

ندارد راهي كه بردارد قدم با او ...

قشنگيه زندگي به اينه كه ، خودت خبر نداشته باشي ؛ يكي داره دعات ميكنه

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  یکشنبه ششم بهمن 1387دلهرۀ 19:46  آسمان پرديس | 
 

نمي دونم از كجا اما وقتي نظرت رو ديدم ، فهميدم كه هنوز هم ،

مي فهمي كه كجا آواره شدم 

 نه بخاطر اينكه فكر كني مقصر رو مي خوام پيدا كنم نه ،

اما تو براي لحظه اي به حرف دلم گوش كن :

 

فكر نكنم كسي به عشق من و تو پاي رسيدن داشته باشد

 قلم براي بيان حال من ، شبها در دستان خسته و بي روح من

 هميشه در بند ماندن است و تو هميشه در بند رهايي

بدان كه آوارگي بودنم را براي تو بهانه مي دانم

 و تو براي من آزاده اي در تبلور آرزوهاي خفتۀ من ...

 

تو مي داني كجا و چگونه رشته عشقمان گسست ؟

 

من رشتۀ محبت خود از تو مي برم          شايد گره خورد به تو نزديكتر شوم ؟

 

آري ؟

 

اينگونه مرا در تب سوزان هجرانت سوزاندي

و من نهفته اي با تو دارم كه مي دانم مي داني ...

 

ترس از تو بود يا من ؟ هوس با كه بود ؟ هراس مرگ در كه بود

 كه از ابتداي تو ، انتهايت را يافته بودم ...

 

بگو ، براي ثانيه اي بودن مرا بخوان

 براي لختي به بودن من خو كن كه من عادت چشمانم را

 شعلۀ نگاه تو ساخته ام 

عشق نه بودن من و توست

كه رفتن حادثه ها را هم عشق مي توان ناميد

 

سپرده ام به چشمان حسرت آلوده ام

كه ترا از مرز خاطرات خويش بردارد و به انتهاي سكوت بخواند 

 به قلم گفته ام كه فراقت را نوشته اي ، در ذهن آينه هاي ملول گشته

  دستان آويخته ام را به اندوه باور دار

كه نا كجايي شايد تو ، به اندوه من دل بسته اي

 ديگر از پاي بي ناي من ، جاده هاي بي كسي هم ناليده است

 

 و تو در شادي سحرگاهان خفته اي

 حال كه دلبستگي هايم انتهاي توست

 

 و تو در انتهاي ديگران مرا به دست سرد فراموشي سپرده اي ،

 تنها عشقي كه ديگر برايم مانده ، دلبستگي به مرگ است

 و تو براي رسيدن به تنها عشقم از صميم قلب آرزو كن

 

زمانه را ببين ، كه با دلم چه مي كند ...

 

بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم 

 

دل به تو دادم ، فتادم به بند      اي گل بر اشك خونينم بخند

 

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد براهت هنوز 

 

چه شد آن همه پيمان ، كه از آن لب خندان

بشنيدم و هرگز ، خبري نشد از آن

 

كي آيي به برم ، اي شمع سحرم

در بزمم نفسي

بنشين تاجر سرم ، تا از جان گذرم

 

پا بسرم نه ، جان به تنم ده

چون به سر آورد ، عمر بي ثمرم 

 

نشسته بر دل غبارغم

زان كه من در ديارغم

گشته ام غمگسارغم

 

اميد اهل وفا تويي

رفته راه خطا تويي

آفت جان ما تويي

 

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  چهارشنبه سوم مهر 1387دلهرۀ 16:54  آسمان پرديس | 
 

چه اندوهي كه بي اندازه مي گيرد

مرا در آرزوي خود

و غمهايي كه بي ترديد ، ترا از من جدا مي كرد

هزاران روز ، هزاران غصه خاموش

يكي بي خود ز تلخي ها

يكي وامانده از دنيا

كجا بودن كه مي ماند دچار ما

و اين رفتن كه ديرگاهيست دچار ماست

عجب از رسم اين دنيا

كه فرصتها اسير خواهش فرداست

و اندوهي دچار لحظه ي رفتن

نگاهي خيس پر از فرجام تنهايي

شكستي در ته مرز گذشتن ها

سكوت آسمان ، بيدار

و دريا خسته از باران

 

هنوز هم به انتهاي من رسيدي ؟

 

طلوع سرد بي خوابي

شب تاريك تنهايي ...

هوا دلتنگ خورشيد است

و من غمگين خود بودن

چه دشوار است تهي بودن

چه اندازه كه تنهايم ، امان از درد بي درمان تنهايي

امان از روي آب ماندن

همه دلبستگي ها پوچ

همه وابستگي ها چون حبابي روي اين دريا

كنار ساحلم اما ، چرا دريا غم انگيز است ؟

صدفها مانده بر شن ها

تهي از باور دريا

و روي خواب نرم و نازك شن هاي بي احساس

نوشتم راه فردا را ...

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387دلهرۀ 15:49  آسمان پرديس | 
 

من در ذهن تاريك حادثه اي

تنها تريني بودم كه مي دانست ، مي ماند

اين بهانه اي بود تا مي توانستم

براي غصه هاي خود

 

مرحمي باشم در سكوت

 

آخرين خيال مگر نه اين بود كه

مرگ در راه است و من مسافر راه

پس كجاي اين زندگي سراب است ؟

يا من تشنه بودم ، يا حاصل زندگي ؛ حسرت ...

 

 

بيادت ترانه دريا را خواهم خواند

 

مي شكست قلب يك عاشق

 

گريه مي كرد و به اوج بي كسي

 

از حضور حس تنهايي

 

بروي صفحۀ آبي ولي تاريك دل

 

از نگاه خواب آن ، عشق رفته مي نوشت

 

مي رسيد فرياد او ، تا خداي آسمان بي كسي

 

از صداي زاري چشمان او

 

هر فرشته بي بهانه گريه مي كرد

 

نم نمك اين آسمان ، حس پائيزي گرفت و

 

بر سكوت پهنۀ تنهايي اش ، بارش باران نشست

 

طاقتي ديگر نبود ، در آسمان غوغاي تلخي بود بپا

 

چشم عاشق نم نمك خوابش گرفت

 

هقهق تنهايي اش

 

با صداي دلنشين پاي مرگ ، جان مي گرفت

 

آمد آن لحظه كه بايد مي رسيد

 

مي نوشت روي يك كاغذ ، يك آرزو

 

كاش مي شد بودي و

 

من مانده بودم در كنار عشق تو

 

انتظار عاشق دلخستۀ بي ادعا

 

در سكوت خلوت شب سر رسيد

 

باور دل بستن من ، عاقبت تنها نشست 

 

با نگاه خسته اما ساده مي رفت

 

دست در دست مرگ سبز خويش

 

تا بلنداي شكوه آسمان

 

تا حضور لحظۀ ديدار دوست

 

پيكر عاشق بروي خاك بود

 

آسمان تنهاي تنها

 

در نبودش شعري ازغم مي سرود

 

قدر اين لحظه ندانست عشق او

 

عابري در سايۀ شب ، از كنار خانۀ او بود و رفت

 

رد پايش صحبت اين كوچه بود

 

كوچه اي كه بي خبر بود از عبور مرگ او

 

ديگر اين غوغا و گريه

 

خوردن افسوس و ذكر ياد او

 

بي ثمر ماند و شكست اين آرزو

 

با توبدون حس تنهايي نداشت

 

اين حقيقت بود و اين لحظه به ياد كوچه ماند

 

معجزه ، لحظه بدرود او از خانه بود

 

 

 

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

 

يا حقّ

 

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387دلهرۀ 11:51  آسمان پرديس | 
 

مي توان تنها ماند

با تو امّا تُهي بودن

يك سكوت ، ناله هاي مهتاب است

 

ساحل خيس چشمانم ، رد پاي خيال باران است

مي توان روي شيشه با نگاه سنگ تو

دوست داشتنت را ، به اندازۀ آسمان ابري نوشت

 

با تو امّا ، بي تو بودن

مي نشينم به سوگ شبي كه ، بي تو تنها و خاموش گذشت

مي كشم شكسته تنِ خستۀ  خود

درون همان غربتي كه ، كوچه هايش به بن بست مردن رسيد

 

مي دود روي خواب چشم من

دانه هايي كه هر شب از اين چشم بسته

دليل وداع ترا ، از صداي نفسهاي آواره پرسيد

 

 

و بشر زادۀ حسرت باشد

 

 

با تو امّا ، بي تو رفتن

چشم من بود

 

كه هر لحظه رد نگاهش ، به پشت سرش مي رسيد

به راهي كه با پاي ترك خورده از ، كوله بار سنگين تنهايي خويش

قدمهاي خود را به فرداي تقدير مي كشيد

 

با تو امّا ، بي تو ماندن

خواب من بود

 

كه در خلوت خيال طوفاني خويش

ترا هم ، نفسهاي آرامش زندگي مي شنيد

 

به بيداري  لحظه اي كه ؛ سايۀ اعتماد

كنارحديث شوم قرار ، ترا زندگي ديد

 

 

 

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

 

يا حقّ

 

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  سه شنبه هجدهم تیر 1387دلهرۀ 12:51  آسمان پرديس | 

 

 

بگذار زیبایی برای تو باشد نه برای نگاه تو

بگذار فرشتۀ عشق در انتظار تو باشد نه در هجر تو

اگر رسم اینست که بسوزم باید پروانه بودن را تجربه کرد

اگر مي داني در آسمان زيباي عشق ، پرندۀ كوچكي هستم

آسمان خود را كوچك كن تا ، براي تو بزرگترين باشم

 

بگذار من باشم و تو

 

بگذار كسي ديگر پرواز را با تو نداند

 

بگذار من باشم و تو

 

چگونه مي شود تو زير باران باشي و من غرق در هياهوي طوفان نگاه تو ؟

بگذار سايه باني باشم ، بگذار قايقي باشي و دستانت ناجي من

 

بگذار دريا باشد و چشمان من

بگذار ساحل باشد و پاهاي ناتوان من

 

بگذار دستانت به بلنداي سكوت من در انتظار دستان من باشد

بگذار آخرين نگاهي كه تو بر من كردي ، اولين حضور شادي ام باشد

 

مي داني ؟ 

 

تمام شب براي خاطراتت ، 

معبدي مي ساختم و پرستش مي كردم ياد ترا

 

اما

 

باز هم 

بگذار تا من براي تو عابدي باشم تنها

بگذار تا براي عشق من ، خدايي باشي يگانه تر از من

 

 

تا نقش خيال دوست با ماست ... 

 

 

 

مي دانم كه بي تو ؛ زندگي برايم تاريكتر از سياهيست

 

مي دانم اما مي داني ، كه با تو بودنم

تنها راهيست كه مي توانم از آرزوهايم ،

قفل شكست را بردارم

 

مي داني و مي دانم ، كه اينگونه بودن من و تو ،

فاصله ها را امان حضور مي دهد

 

بيا و لحظه اي را با من سر كن ، تا بدانم كيستي ... !

 

تبلور حادثه در نگاه خيرۀ كدامين انتظار ،  براي تو گريست

كه بودنم را با تو دچار سرابي خسته كرد

بدان كه تنها ستاره ها در شب خواهند درخشيد

و من در شب تاريك روياهايت

امان حضور مي يابم

 

 

یا حقّ

 

+ با اشکهای قلمم نوشتم در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387دلهرۀ 12:24  آسمان پرديس | 
 
عشق اول
با من بمان
مرا ببوس
یادگاری تو
دست نوشته
مرا بخوان

یادگاری امروزم
noghte-sar-khat
شیعه شناسی
مداد رنگی زندگی
سکوت مرداب ( ... )
دل نوشته های کیمیا
حس غریب
وبلاگ گروه ایران اسلام
بهشت گمشده
شعر ( عاشق بی معشوق )
شبنم عشق
یادگاری تو و من
نوشته های کهن
تیر 1393
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
چشمهای متنظر من
سكوت مرداب
بهانه ای برای زندگی
حب العباس
هیات دارالقرآن امام حسین
شعر زلال
خود شیفته های اتاق 304
قاصدك آسماني
کفشدوزکی روی قارچ زیر بارون
غزل ها و زلال های دادا
پادشاه دانلود فیلم
بیا تا برایت بگویم چه تنهایی من بزرگ است
دست نوشته های یک انسان تنها ( گمنام )
راز يار ( جنسي از ديار من )
مسیر عشق
نرگس تنها
ونوس
وبلاگي براي همه مردم دنيا
ماه و من
به نام تنها مکانیک قلبهای تصادفی
مرگ ، عشق ، خدا ، زندگی
بي تو هرگز
آخرين تپش هاي عاشقانه قلبم
مرگ آرزو
مسافران پائيز
پرتغال آبی ( کامبیز عزیز )
عشق دو حرفی
پی نوشت
بهنام جان
نیلوفرانه
آبادان = عشق
عاشق بي صدا
تنهاي تنها مینا
مرده متحرک
دوستت دارم عزيزم
میلاد مخوف
omid eshgh miafarinad va eshgh hayat ra
جوانی سادگی و عشق در انجلاس
پرسپوليس
رقص پروانه ها
برای همیشه رفت ...
شب آبي
هنر پيشه هاي قديم و خواننده هاي ايراني
در اين بن بست ( بوف كور )
حرفهاي تازه
پرستوهاي مهاجر
گل يخ
غربتكده اي آشنا
سپيدۀ صبح
رز سفيد
شب تو
عشق را پیدا کن ( find love )
شب گرد ملوس
محبوبه شب
برنیامد از تمنای لبت کامم . . .
هر چي غمه ، با من رفيقه
نرگس تنها
ساده رنگ
جاده اي به سوي آزادي
سنگر( نسل چهارم)
قلب ستاره
برای او که دوستش دارم
دنــیـــــای کــــــــــوچـک من
♥ β Є Γ ί Σ ұ ξ ϊ ђ ℓ Ф Ѵ Є ♥
ژرفا
فريماه شب تار
ஜ♥♥♥کـــلبه تاریــک♥♥♥ஜ
تنها من و سایه ام
آيدا شيطونك
 

 M.A

eshghe asemani
eshghe_asemani27@yahoo.com