تبليغاتX
alert("داني كه چيست حاصل انجام عاشقي ؟")

<marquee direction="right" behavior="alternate">سلام كن بمانم ، نگو خداحافظ</marquee> ترا و مرا ؛ بي من و تو ، بن بست خلوتي بس
تو نيلوفر شدي ، من اشك مهتاب

 

صدايم كن

از آن ژرفاي بي رنگي

در آن فهم نگاه تلخ

مرا آواره مي كردي

ولي تنها ...

به زير خواب ترديدي

كه از فرياد من آكنده مي گرديد

پناه امن چشمانم

حضور خيس باران بود

كه از اندوه تو لبريز و سوزان بود ...

تلاشم كه چه بيهوده ، چه فريادي

صداقت رنگ بي رنگي

قسم با كوله اي آكنده از اندوه

و دلها ساده بشكسته

مرا آزرده اين غمها

و تنها اين سكوت است چارۀ درمان ...

بنگر تنهايم ... !

كمي آسوده ام بگذار

تو اي تنهايي وافر

به داد ثانيه هايم برس ،

به داد لحظه هاي بي كسي هايم

نه از روي وفا ، نه از تهديد اين فردا

كه مي دانم بدون تو پريشانم

در اين راه پر از تكرار

در اين صحراي بي همراه

دل من زاده توست

نگاهی را که بر من دوختي ، آرام ...

بمان تا از نگاهت پر شود عمرم

نه از احساس تو خالي

غم پائيز چشمان تو بر من

زمستانيست طولاني

چگونه حس سرما را بگويم

در آن هنگام تنهايي

بدان وقتي كه در ويرانۀ ترديد

براي لحظه هايم جز به آغوشت

ندارد راهي كه بردارد قدم با او ...

قشنگيه زندگي به اينه كه ، خودت خبر نداشته باشي ؛ يكي داره دعات ميكنه

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  یکشنبه ششم بهمن 1387 _ لحظۀ عبور : 19:46  _ رهگذر : پرديس | 
 

نمي دونم از كجا اما وقتي نظرت رو ديدم ، فهميدم كه هنوز هم ،

مي فهمي كه كجا آواره شدم 

 نه بخاطر اينكه فكر كني مقصر رو مي خوام پيدا كنم نه ،

اما تو براي لحظه اي به حرف دلم گوش كن :

 

فكر نكنم كسي به عشق من و تو پاي رسيدن داشته باشد

 قلم براي بيان حال من ، شبها در دستان خسته و بي روح من

 هميشه در بند ماندن است و تو هميشه در بند رهايي

بدان كه آوارگي بودنم را براي تو بهانه مي دانم

 و تو براي من آزاده اي در تبلور آرزوهاي خفتۀ من ...

 

تو مي داني كجا و چگونه رشته عشقمان گسست ؟

 

من رشتۀ محبت خود از تو مي برم          شايد گره خورد به تو نزديكتر شوم ؟

 

آري ؟

 

اينگونه مرا در تب سوزان هجرانت سوزاندي

و من نهفته اي با تو دارم كه مي دانم مي داني ...

 

ترس از تو بود يا من ؟ هوس با كه بود ؟ هراس مرگ در كه بود

 كه از ابتداي تو ، انتهايت را يافته بودم ...

 

بگو ، براي ثانيه اي بودن مرا بخوان

 براي لختي به بودن من خو كن كه من عادت چشمانم را

 شعلۀ نگاه تو ساخته ام 

عشق نه بودن من و توست

كه رفتن حادثه ها را هم عشق مي توان ناميد

 

سپرده ام به چشمان حسرت آلوده ام

كه ترا از مرز خاطرات خويش بردارد و به انتهاي سكوت بخواند 

 به قلم گفته ام كه فراقت را نوشته اي ، در ذهن آينه هاي ملول گشته

  دستان آويخته ام را به اندوه باور دار

كه نا كجايي شايد تو ، به اندوه من دل بسته اي

 ديگر از پاي بي ناي من ، جاده هاي بي كسي هم ناليده است

 

 و تو در شادي سحرگاهان خفته اي

 حال كه دلبستگي هايم انتهاي توست

 

 و تو در انتهاي ديگران مرا به دست سرد فراموشي سپرده اي ،

 تنها عشقي كه ديگر برايم مانده ، دلبستگي به مرگ است

 و تو براي رسيدن به تنها عشقم از صميم قلب آرزو كن

 

زمانه را ببين ، كه با دلم چه مي كند ...

 

بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم 

 

دل به تو دادم ، فتادم به بند      اي گل بر اشك خونينم بخند

 

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد براهت هنوز 

 

چه شد آن همه پيمان ، كه از آن لب خندان

بشنيدم و هرگز ، خبري نشد از آن

 

كي آيي به برم ، اي شمع سحرم

در بزمم نفسي

بنشين تاجر سرم ، تا از جان گذرم

 

پا بسرم نه ، جان به تنم ده

چون به سر آورد ، عمر بي ثمرم 

 

نشسته بر دل غبارغم

زان كه من در ديارغم

گشته ام غمگسارغم

 

اميد اهل وفا تويي

رفته راه خطا تويي

آفت جان ما تويي

 

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  چهارشنبه سوم مهر 1387 _ لحظۀ عبور : 16:54  _ رهگذر : پرديس | 
 

چه اندوهي كه بي اندازه مي گيرد

مرا در آرزوي خود

و غمهايي كه بي ترديد ، ترا از من جدا مي كرد

هزاران روز ، هزاران غصه خاموش

يكي بي خود ز تلخي ها

يكي وامانده از دنيا

كجا بودن كه مي ماند دچار ما

و اين رفتن كه ديرگاهيست دچار ماست

عجب از رسم اين دنيا

كه فرصتها اسير خواهش فرداست

و اندوهي دچار لحظه ي رفتن

نگاهي خيس پر از فرجام تنهايي

شكستي در ته مرز گذشتن ها

سكوت آسمان ، بيدار

و دريا خسته از باران

 

هنوز هم به انتهاي من رسيدي ؟

 

طلوع سرد بي خوابي

شب تاريك تنهايي ...

هوا دلتنگ خورشيد است

و من غمگين خود بودن

چه دشوار است تهي بودن

چه اندازه كه تنهايم ، امان از درد بي درمان تنهايي

امان از روي آب ماندن

همه دلبستگي ها پوچ

همه وابستگي ها چون حبابي روي اين دريا

كنار ساحلم اما ، چرا دريا غم انگيز است ؟

صدفها مانده بر شن ها

تهي از باور دريا

و روي خواب نرم و نازك شن هاي بي احساس

نوشتم راه فردا را ...

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

يا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  یکشنبه هفدهم شهریور 1387 _ لحظۀ عبور : 15:49  _ رهگذر : پرديس | 
 

من در ذهن تاريك حادثه اي

تنها تريني بودم كه مي دانست ، مي ماند

اين بهانه اي بود تا مي توانستم

براي غصه هاي خود

 

مرحمي باشم در سكوت

 

آخرين خيال مگر نه اين بود كه

مرگ در راه است و من مسافر راه

پس كجاي اين زندگي سراب است ؟

يا من تشنه بودم ، يا حاصل زندگي ؛ حسرت ...

 

 

بيادت ترانه دريا را خواهم خواند

 

مي شكست قلب يك عاشق

 

گريه مي كرد و به اوج بي كسي

 

از حضور حس تنهايي

 

بروي صفحۀ آبي ولي تاريك دل

 

از نگاه خواب آن ، عشق رفته مي نوشت

 

مي رسيد فرياد او ، تا خداي آسمان بي كسي

 

از صداي زاري چشمان او

 

هر فرشته بي بهانه گريه مي كرد

 

نم نمك اين آسمان ، حس پائيزي گرفت و

 

بر سكوت پهنۀ تنهايي اش ، بارش باران نشست

 

طاقتي ديگر نبود ، در آسمان غوغاي تلخي بود بپا

 

چشم عاشق نم نمك خوابش گرفت

 

هقهق تنهايي اش

 

با صداي دلنشين پاي مرگ ، جان مي گرفت

 

آمد آن لحظه كه بايد مي رسيد

 

مي نوشت روي يك كاغذ ، يك آرزو

 

كاش مي شد بودي و

 

من مانده بودم در كنار عشق تو

 

انتظار عاشق دلخستۀ بي ادعا

 

در سكوت خلوت شب سر رسيد

 

باور دل بستن من ، عاقبت تنها نشست 

 

با نگاه خسته اما ساده مي رفت

 

دست در دست مرگ سبز خويش

 

تا بلنداي شكوه آسمان

 

تا حضور لحظۀ ديدار دوست

 

پيكر عاشق بروي خاك بود

 

آسمان تنهاي تنها

 

در نبودش شعري ازغم مي سرود

 

قدر اين لحظه ندانست عشق او

 

عابري در سايۀ شب ، از كنار خانۀ او بود و رفت

 

رد پايش صحبت اين كوچه بود

 

كوچه اي كه بي خبر بود از عبور مرگ او

 

ديگر اين غوغا و گريه

 

خوردن افسوس و ذكر ياد او

 

بي ثمر ماند و شكست اين آرزو

 

با توبدون حس تنهايي نداشت

 

اين حقيقت بود و اين لحظه به ياد كوچه ماند

 

معجزه ، لحظه بدرود او از خانه بود

 

 

 

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

 

يا حقّ

 

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 _ لحظۀ عبور : 11:51  _ رهگذر : پرديس | 
 

مي توان تنها ماند

با تو امّا تُهي بودن

يك سكوت ، ناله هاي مهتاب است

 

ساحل خيس چشمانم ، رد پاي خيال باران است

مي توان روي شيشه با نگاه سنگ تو

دوست داشتنت را ، به اندازۀ آسمان ابري نوشت

 

با تو امّا ، بي تو بودن

مي نشينم به سوگ شبي كه ، بي تو تنها و خاموش گذشت

مي كشم شكسته تنِ خستۀ  خود

درون همان غربتي كه ، كوچه هايش به بن بست مردن رسيد

 

مي دود روي خواب چشم من

دانه هايي كه هر شب از اين چشم بسته

دليل وداع ترا ، از صداي نفسهاي آواره پرسيد

 

 

و بشر زادۀ حسرت باشد

 

 

با تو امّا ، بي تو رفتن

چشم من بود

 

كه هر لحظه رد نگاهش ، به پشت سرش مي رسيد

به راهي كه با پاي ترك خورده از ، كوله بار سنگين تنهايي خويش

قدمهاي خود را به فرداي تقدير مي كشيد

 

با تو امّا ، بي تو ماندن

خواب من بود

 

كه در خلوت خيال طوفاني خويش

ترا هم ، نفسهاي آرامش زندگي مي شنيد

 

به بيداري  لحظه اي كه ؛ سايۀ اعتماد

كنارحديث شوم قرار ، ترا زندگي ديد

 

 

 

 

عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ

 

 

يا حقّ

 

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  سه شنبه هجدهم تیر 1387 _ لحظۀ عبور : 12:51  _ رهگذر : پرديس | 

 

 

بگذار زیبایی برای تو باشد نه برای نگاه تو

بگذار فرشتۀ عشق در انتظار تو باشد نه در هجر تو

اگر رسم اینست که بسوزم باید پروانه بودن را تجربه کرد

اگر مي داني در آسمان زيباي عشق ، پرندۀ كوچكي هستم

آسمان خود را كوچك كن تا ، براي تو بزرگترين باشم

 

بگذار من باشم و تو

 

بگذار كسي ديگر پرواز را با تو نداند

 

بگذار من باشم و تو

 

چگونه مي شود تو زير باران باشي و من غرق در هياهوي طوفان نگاه تو ؟

بگذار سايه باني باشم ، بگذار قايقي باشي و دستانت ناجي من

 

بگذار دريا باشد و چشمان من

بگذار ساحل باشد و پاهاي ناتوان من

 

بگذار دستانت به بلنداي سكوت من در انتظار دستان من باشد

بگذار آخرين نگاهي كه تو بر من كردي ، اولين حضور شادي ام باشد

 

مي داني ؟ 

 

تمام شب براي خاطراتت ، 

معبدي مي ساختم و پرستش مي كردم ياد ترا

 

اما

 

باز هم 

بگذار تا من براي تو عابدي باشم تنها

بگذار تا براي عشق من ، خدايي باشي يگانه تر از من

 

 

تا نقش خيال دوست با ماست ... 

 

 

 

مي دانم كه بي تو ؛ زندگي برايم تاريكتر از سياهيست

 

مي دانم اما مي داني ، كه با تو بودنم

تنها راهيست كه مي توانم از آرزوهايم ،

قفل شكست را بردارم

 

مي داني و مي دانم ، كه اينگونه بودن من و تو ،

فاصله ها را امان حضور مي دهد

 

بيا و لحظه اي را با من سر كن ، تا بدانم كيستي ... !

 

تبلور حادثه در نگاه خيرۀ كدامين انتظار ،  براي تو گريست

كه بودنم را با تو دچار سرابي خسته كرد

بدان كه تنها ستاره ها در شب خواهند درخشيد

و من در شب تاريك روياهايت

امان حضور مي يابم

 

 

یا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 _ لحظۀ عبور : 12:24  _ رهگذر : پرديس | 
 

 

 

و این بار ، گریزی برای لحظه های منتقم به خود

یک پرواز رویایی ، رسیدن به اوج آسمان بی کسی ...

 

در تنهایی آزار دهنده پروانه های زندگی ، شمعی بودم چشم در راه پایان خود

 سوختم تا تاریکی ترا باور نکنم ، امّا چه سود از این رهایی ...

 

سرچشمه های احساس ، خشکید از قحطی آسمان تنهایی ام ؛ شعله های فروزان زندگی ، آرام آرام در بهت این نگاه همیشه بیدار ، خاموش گردید

 

از فرار کسی می نویسم که هر جا نگریست ، تنهایی بود و تنهایی ...

 

نه برای تسکین نداشته های بی رنگ خود ، نه برای بهتر بودن این ثانیه های زود بی وفا ...

از دردی می نویسم که سالهای اوج زندگی را با این پیکر آسوده به تلخی ساخت و آزرد کسی را

 از سکوتی که تا توانست روی نگاهم نشست که پُر بود از فریاد

 

 از حسرتی که تا خواست در تپش های زجرآور زندگی رخنه کرد و آخر به پایان بی کسی های تنهایی من لبخند زد

 

ساعت مهلت او ایستاد

 

زمان در تبلور احساس پرندگان در بند ، به فراموشی سپرده شد

همه به امتداد حضوری می رسیدند و من در انتهای خود بدون آنکه احساس شوم ، گریختم . شاید ...

 

شاید کسی مرا دیده باشد ، شاید ...

 

از فرط فریب این ماندن و بودن ، می روم نه از درد تنهایی که احساسی در خور من نبود اینچنین

چقدر تنهایی ، چه اندازه بی کسی ... ظرف من لبریز اندوه شده است و توان نیست که دیگر بتوانم باشم

 

 

 فاصله درد من است ، بی کسی همسفرم

  

سلام

مدّتی بود که بهانه ای پيدا نکرده بودم برای ماندن

برای بودن ، برای نوازش کردن زندگی ، تو اين ويرانی ها

حال ؛ قسمت از اين زندگی جز غم نيست

 

ديدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد ... ؟

 

نمی دونم اما اومدم تا يه بار ديگه با زبان دل با شما حرف بزنم

اگه يادتون باشه يه دفعه ديگه من از همتون خداحافظی کرده بودم و رفته بودم اما نتونستم دوام بيارم و برگشتم

به قول سکوت مرداب می گفت :

تو همش ميگی من رفتم ولی هميشه هستی ...

 

من گمنامم

 

گمنامی برای هميشه ، در ابتدای بودن و ماندن

گمنامی برای همه ، حتی برای کسی که آشنايم ، گمنامم

نمی دونم درد من بی همتاست يا همدردی هم دارم ؟

بودن ، ماندن ، رفتن ، گذشتن ...

چه ابهامی دارم و چقدر سر گشته اين معما شدم که : چرا ؟

 

مسافران من ؛

 

همسفر بودن تو اين سفر پر حادثه  زندگی با شما چقدر زيبا و لذت بخش بود

 

مسافران زندگی ،

 

برای ماندن هم بمانيد و برای نگاه انتظار هم منتظر باشيد که اين رسم دنياست

بايد بدرود را ناگهان با هم خواند

گمنام ، برای شکستن غرور خود به دار رفتن آيخته می شود تا

 

تو ای همنفس سالهای بی کسی ؛

بدانی که تنهايی سهم من است

شايد کسی بفهمد ، شايد ...

 

هميشه تو زندگی آرزو داشتم کسی من رو بفهمه اما ... دريغ

که تا امروز روز ، همه فهميدنم بيهوده و پوچ بود

مگه نه اينکه گمنامم و بی نام از اين دار فانی ،

 

پس بگذار بميرم تا درد من کمی آرام شود

 

دوست دارم باشم و اگر بودم حتما بهتون سر می زنم

ازاينکه گمنام رو تو اين فاصله ها تحمل کرديد ممنون و سپاسگذارم

درد فاصله برای من يارای مقابله نبود ، ماندم

 

ماندم تا باشم

 

اما

انگار ثانيه ها هم با من رقيب بودند

زمان دشمن بود و زندگی حريص من

 

با تمام دل برای همه آرزوی پيروزی و موفقيت در سايه او می کنم

  

 

 

id : mitavan_tanha_mand

 

 

یا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 _ لحظۀ عبور : 21:45  _ رهگذر : پرديس | 

 

 

به سراغ من اگر مي آييد ،

پشت هيچستانم .

پشت هيچستان جايي است .

پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصد هايي است

که خبر مي آرند ، از گل واشدة دورترين بوتة خاک .

روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح

به سر تپة معراج شقايق رفتند .

 

پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ،

زنگ باران به صدا مي آيد .

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي ، ساية ناروني تا ابديت جاري است .

 

به سراغ من اگر مي آييد ،

نرم و آهسته بياييد ، مبادا که ترک بر دارد

چيني نازک تنهايي من .

 

به سراغ من اگر مي آييد 

  

و من يعني همان نيلوفر خسته كنار خواب

كه در بي رنگي اين راه ، نشستم بي كس و تنها

تو چه داني كه تنهايم و اين غوغاي بيهوده

كه مي پيچد رها بر ياد اين خسته 

چگونه مي برد از من ، شُكوه با تو بودن را ...

گذشت بي تو ، هميشه بودنِ با تو

و فرداها كه بي پروا ، مرا از ياد تو بردند .

به تنهايي سراغ از من نمي گيري ... ! 

با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه

با خبر باش ! كه من غرق گناهم هر شب

 

 

http://www.sohrabsepehri.com/flashintro.htm

 

يا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 _ لحظۀ عبور : 14:45  _ رهگذر : پرديس | 
 

تو نمي فهمي اندوه دل ما را ، اي رفته ز دست

   شده ام از مستي چشمان تو مست  

    

شده ام سنگ پرست

نفرين به دلي ، كه دل به دل سنگ تو بست

 

و با نگاهي مي تواني مرا غرق در غرور خود كني اما ... 

 

تو چرا غمگيني ؟

تو چرا بي حالي ؟

تو چرا هيچ نمي پرسي ، ز ما احوالي ؟

تو چرا رنجوري ؟

تو چرا بيماري ؟

تو چرا رنگ به رخسار نداري ؟

تو چرا ... ؟

 

اين همه حرف و حديث از چه مرا مي پرسي ؟

اين همه چشم به من دوخته اي

خود نمي فهمي كه من پُر از زندانم ؟

 

من پُر از حبس و گره

من پُر از رخوت و رنج

خالي از ايمانم ...

 

كاش اين دنيا را مي كشيدم در هم

مي نشاندم بر خاك

كاش مي شد دست هر انسان را كه دلم مي خواهد

بفشارم بي باك

كاش مي شد همۀ حسم را ، بچپانم در مشت

پيش هر كس كه دلم مي خواهد ، بگشايم آن را

او ببيند همۀ عشق مرا

 

رنگ چشمي روشن به دلم مهمان است

 

قلب من از گره پر

خالي از ايمان است

 

من چرا اين همه تنهايم و دردم كم نيست ؟

درد من چيست ، نمي داني تو ؟

درد من هست غم و غم هم نيست

 

تو نمي داني چيست اين مذاب رنگين ، كه مرا سوزانده

واگذارم با خود

صبر و مرگ و حوصله هم حتي از غمم وامانده

آه از اين درد مذاب رنگين ، شده ام عين ركود

عين مجنون بدون ليلا

عين فرهاد بدون شيرين

عين قصه ، قصه اي ديرين

 

كاش احساس مرا مي ديدي ؟

كاش چشمان مرا مي خواندي

كاش مي دانستي پشت اين پرده اشك آلوده

چه غمي پنهان است ، بي تو با رفتن تو

 

دل من پر شده از حبس و گره

خالي از ايمان است

 

نفسم بوي نهالي دارد

كه نشانديم به خاك

به نشان وعده

به نشان عهد و پيمان پاك

آن نهالي كه نرست

 

قلب تو قلب نبود و تلاشي ننمود

كه براي بودن ، ريشه كردن ، ماندن لازم بود

 

شب رسيد و بوي غم

حال و هواي ابركي باراني

عطر آبي و خوش آن رويا

كه تو بخشيدي به كوچكي و سادگي دستانم

درهم آميخته شد

 

و همان چشم كه آغاز من است ، پايان مرا مي داند ...

 

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پيروز

 

 

 

يا حقّ

 

+ عبور از كوچۀ عشق :  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 _ لحظۀ عبور : 14:57  _ رهگذر : پرديس | 
 

چرا اندوه من ، اندازۀ دنياست ... !

ميان گفتگوي خرده هاي قلب خويش

با سكوت سرد و نمناك نگاهم بود كه فهميدم

در اين روزهاي پائيزي ، صداي خش خش پاي كسي پيچيد

درون خلوت مه آلوده هواي كوچۀ نگاه من

 

چرا پائيز نمي دانم ؟

گذشت آن رهگذر ساده ، و من رد عبورش را نمي دانم

چرا باران كه مي بارد ، هواي آسمان آرام مي گيرد ؟

 

نه اندوهي كه با من ماندگارماند !

نه چشمي تا بسوزد درتب دلبستگي هايش

نگاهي تازه مي خواهم ، كه بر مرگ سياه فاصله ها ؛ خيره گردانم

و بايد كهنه رختِ بي كسي ها را ، ز تن بر كند

 

كسي آ مد پياده كوچۀ نگاهم را ، براي لحظه اي پيمود ...

كسي بي اعتنا رد شد ،

كسي بن بست غم مي ديد و در قلبش به من خنديد ...

 

صدايي آشنا همزاد درياها ، شكسته اقتدار لحظۀ سكوتم را...

با نگاهم آسمان را ديدم و با تو از تو ساده بگذشتم چه سان ...!

وشعله مي كشد آن آتش كه بر پا كرد

نگاهي ساده از جنس تمّنايي كه هر شب مي چكد نمناك از چشمم...

 

چرا برايم باورش سخت است ،

ترا بيگانه اي با خود ببينم آ شناي من ؟

 

چه زجري مي كشم وقتي كنار سايه ات ، نشسته سايه اي ديگر

و تنها مي توانم من ، قدم بر خاك بگذارم ...

 

و از روي نگاه خود ،

گذشتم ساده از عشقي كه بي من مي گذشت از من

 

نه تنها خيس و نمناك است ، سكوت تار چشمانم

كه مي بينم نگاهت را براي نگاهي تازه مي خندد

 

چه رنجي مي كشم بي تو ، چه دردي دارد اين سينه

دريغ از تو ، دريغ از لحظه اي ، بياد خاطرات من بودن ...!

به ياد خلوت نمناك من ، نمي افتي ومي دانم ...!

 

براي پرستوها كه در كوچند ، دلتنگم

براي آسماني كه هر شب شوق پروازش

مرا محكوم رفتن كرد ...

 

براي قاصدك هايي كه با يك باد نرم

مي روند تا كجاها ، تا كه غرق سايۀ ابهام چشمي منتظر هستند!

 

دلم تنگ است براي ماندن ديروز

اقاقي سفره مي انداخت ، كه لَختي سايه بندازد

كسي كه منتظر بودم برايم دل برانگيزد

وليكن سفرها پژمرد ، و اندوهي كه نمناك است

 

زمستان حرف آخر بود

 

نمي ميرد ، هميشه لحظه اي مي گفت : كه امروزم بهاري بود

دريغ از لحظۀ امروز ، كه بر ديروز من خنديد

 

شعر و عكس : مدير وبلاگ

يا حقّ

+ عبور از كوچۀ عشق :  چهارشنبه دوم اسفند 1385 _ لحظۀ عبور : 14:48  _ رهگذر : پرديس | 
 
اولين كوچه
همسفر رهگذر
خاطرۀ عبور
كوچه و رهگذر
چه کسی می فهمد که به من باخته ای ؟
تو سروش دل دریایی خویش
چه کسی می ماند با تو در غربت مرگ ؟
در سکوتی که به دیدار تو آرام گرفت

كوچه هاي عابر
noghte-sar-khat
شیعه شناسی
مداد رنگی زندگی
سکوت مرداب ( ... )
دل نوشته های کیمیا
حس غریب
وبلاگ گروه ایران اسلام
بهشت گمشده
شعر ( عاشق بی معشوق )
شبنم عشق
عابران سايه ها
كوچۀ كهنۀ عابر
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
آسمان و رهگذر
پادشاه دانلود فیلم
بیا تا برایت بگویم چه تنهایی من بزرگ است
دست نوشته های یک انسان تنها ( گمنام )
راز يار ( جنسي از ديار من )
مسیر عشق
نرگس تنها
ونوس
وبلاگي براي همه مردم دنيا
ماه و من
به نام تنها مکانیک قلبهای تصادفی
مرگ ، عشق ، خدا ، زندگی
بي تو هرگز
آخرين تپش هاي عاشقانه قلبم
مرگ آرزو
مسافران پائيز
پرتغال آبی ( کامبیز عزیز )
عشق دو حرفی
پی نوشت
بهنام جان
نیلوفرانه
آبادان = عشق
عاشق بي صدا
تنهاي تنها مینا
مرده متحرک
دوستت دارم عزيزم
میلاد مخوف
omid eshgh miafarinad va eshgh hayat ra
جوانی سادگی و عشق در انجلاس
پرسپوليس
رقص پروانه ها
برای همیشه رفت ...
شب آبي
هنر پيشه هاي قديم و خواننده هاي ايراني
در اين بن بست ( بوف كور )
حرفهاي تازه
پرستوهاي مهاجر
گل يخ
غربتكده اي آشنا
سپيدۀ صبح
رز سفيد
شب تو
عشق را پیدا کن ( find love )
شب گرد ملوس
محبوبه شب
برنیامد از تمنای لبت کامم . . .
هر چي غمه ، با من رفيقه
نرگس تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

عشق آسماني

پرديس

 


amirhvr